تبليغاتX
پسران آفتاب

پسران آفتاب

آن کس که تو را خدای خود میداند , کفرش به کنار......... عجب خدای دارد.

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .

گفت دوستم داري؟گفت نوچ.

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا.

دختره چشماش پر از اشک شد.

 هيچي نگفت.

پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي

زيبا ترين هستي.

تورودوست ندارم چون عاشقتم.

اگه تو بميري برات گريه نميکنم

 چون من هم ميمیرم

نوشته شده در ساعت توسط میلاد| |
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 

در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 

چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ ، تو ای همپای شبهای غزل خوانی

 

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان بردی که می مانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!!

نوشته شده در ساعت توسط میلاد| |
گفتی برو ، گفتم به چشم....این بود کلام آخری

گفتی خداحافظ تو ، گفتم همین.....گفتی همین

گریه نکردم پیش تو ، با اینکه پرپر میزدم

با خون دل از پیش تو ، رفتم و باز نیومدم......

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده ای خوب مردانه باختم

همه ی ثروت من تحفه ی درویش

نفسم بود که به تو ، شاهانه باختم.......

لبخند آخرین من ، دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن ، داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی ، شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره ی دل رفته بود.......من لاف بردن می زدم

من لاف بردن می زدم...........

قلعه ی دل ، اسب غرور ، لشگر تار و مار عشق

دادم به ناز رخ تو ، این همه یادگار عشق

گفتم ببر هر چی که هست ، رقیب گرد چیره دست

گفتی : تو مغروری هنوز ، با فتح این همه شکست

با فتح این همه شکست........

نوشته شده در ساعت توسط میلاد| |
آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

 

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !


کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

نوشته شده در ساعت توسط میلاد| |
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت

با مرور خاطرات دیروز

با غم نبودنت..و سکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط میروم ..فقط میدوم

یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما

گرمی مهر تو را میخواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند

میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی

صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی

فقط صدایی مبهم

قول داده بودی برایم سیب بیاوری

سیب سرخ خورشید

سیب سرخ امید

یادت هست؟؟؟

و رفتی و خورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و تاریک

سرگردانم و منتظر

برگی از زندگی ام را ورق میزنم

امروز به پایان دفترم نزدیکم

نوشته شده در ساعت توسط میلاد| |